یه لبخند با تموم وجودم :)
دختر و پسرای کوچولویی که الان برای خودشون خانومی شدن، مردی شدن!
کسایی که الان خودشون مادرن
کسایی که الان خودشون پدرن
کسایی که درسشون تموم شده
کسایی که الان سربازی هستن یا سربازیشون تموم شده
پدربزرگ و مادربزگ هایی که الان گردِ پیریِ بیشتری رو چهرشون نشسته
مادربزرگِ مهربونی که زود تنهامون گذاشت و رفت پیش خداجان
و...
میرسم به عکسی که هربار با دیدنش کلی میخندم :)
کوچولویی که روبه روش یه کیک بزرگه که روش ساعت 21:45 نوشته شده
با یدونه شمع بزرگ و بلند وسطش
و دو سه تا دست هم نگهش داشتن که یه موقع حمله نکنه خرابکاری کنه
وامااااا
اخه برادر من، خواهر من که این عکس رو گرفتی، نمیگین یدونه شمع میذارین جلو بچه چشماش چپ میفته :/ هی آمااااان 
هرسال اینموقع یه شمع به این یدونه شمع اضافه شده تا به الان :)
البته بنده پارسال تصمیم گرفتم که بر عدد سنم دیگر افزوده نشود و تمام 
خلاصه اینکه از همین تریبون اعلام میکنم :
تولدت هپــــــی مپــــــی خودم جان :))
برچسب:
نویسنده: پرهام عابدی