وقتی از بیرون برمیگردم خونه برام سختهههه
خنثی کردن یه بمب برام سخت نیست :/
+ بعد از کلی عالمه مدت امروز رفتم بیرون
البته اینم به پیشنهاد همراه همیشگی جان بود
که ازم خواست امروز یه وقتی رو خالی کنم باهاش برم بیرون :)
بسی یه هوا به کله ی مبارکمان خورد :))
همراه جان یه خبری بهم داد که نزدیک بود همون وسط خیابون جیغ و داد کنم 
واااای اگه اتفاق بیفته من یکی که باورم نمیشه :) ( اگه قطعی شد خبر رو ثبت میکنم ^_^ )
اولش بسی ذوق و از این قبیل چیزا :)
امااااااا... همین که برمیگشتیم
زارت یه چی جلوم سبز شد :/
آخه پشمک مغز... اخه بی مغززز... اخه مغز سرخ شدههههه
توبه چه جراتی این حرف و حرکتو زدی
اصلا معلوم نبود اون روز هم برای چه غلطی اومدی سرکلاس
واقعا موندم بعضیا چه فکری میکنند
البته فکر ندارن که والا
برچسب: هواخوری,
نویسنده: پرهام عابدی